حرف های خاله و نی نی
این حرف های طولانی از اون روزی شروع میشه که مامانت و باباییت با یک جعبه ی شیرینی اومدن خونمون. و گفتن یه نی نی ناز و خوشگل تو راهه.
اون موقع بود که از خوش حالی داشتم بال در می آوردم. 3 سال بود که آرزوی خاله شدن رو داشتم.و اون موقع بود که داشتم یواش یواش به آرزو م میرسیدم.آخه چون هیچ خواهر یا برادری کوچیکتر از خودم نداشتم.

چهار ماه از حامگی خواهرم گذشته بود که معلوم شد شما یه پسر عنوسکی ، ناز،قندعسل هستید.از اون موقع خرید سیسمونی شما شروع شد.وقتی مامانت سونو گرافی می رفت ما هم باهاش می اومدیم و وقتی می دیدم تو شکم مامانیت داری ور جه وورجه میکردی قند تو دلم آب می شد.
شش ماه از حاملگی مامانتون گذشته بود که ورجه ورجه کردن نی نی ما شروع شده بود . وقتی دستمون رو میذاشتیم رو شکم مامانیتون لگداتون و جفتک هاتون شروع میشد. طفلک مامانیتون چه قدر درد میکشید.

فقط و فقط 2 ماه دیگه مونده بود تا نفس خاله به دنیا بیاد .ما اون موقع وقتی دو هم میشستیم همش صحبت درباره ی شما بود. همینطور اسمتون.اسمتون هنوز معلوم نبود.مامانتون میگفت:بهنود....دو تا خاله ها و مادر بزرگتون هم می گفتند : بهراد....

روز آخر که که شب بعدش قرار بود بریم بیمارستان و شما رو به دنیا بیاریم.....ما رفتیم خونه ی شما شکم مامانتون غلمبه شده بود شما هی می رفتی این طرف هی میرفتی اون طرف.... انگار می خواستی از شکم مامانت فرار کنی.....

اون روز یعنی 3 دی که شما به دنیا اومدی من مدرسه بودم.... راستش اصلا حواسم به درس نبود.... زنگ تفریح که بود با تلفن مدرسه مون زنگ زدم به مامان بزرگتون ..... مامانم گفت که الان جلوی چشمامونه و دارن ازش عکس می گیرن..... وای وای وای وای وای .................خدای من خیلی هیجان زده می شدم............. تا آخر مدرسه فقط انتظار می کشیدم......... تا بالاخره خاله بهار اومد دنبالمو با هم رفتیم بیمارستان........ اون وقت دیدیم تو بغل مامانتون یه فرشته ی کوچولو خوابیده......

نفس خاله الان که دارم این ها رو می نویسم شما بزرگ شدین و شیطونی تون بیشتر از پیشه.....فقط دو ساعت طول کشید که بخوابی...........مو های ما رو که میکشی.............دیروز هم که با سر رفتی تو لب تاب و مماغتون زخمی شد.............





حرف های خاله و نی نی
